ميرزا حسن حسينى فسايى
57
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
يا آنچه كه ذيلا از رساله دلگشا منقول است در شرح حال حاجى اكبر نواب است : « . . . زمانى زبان به منطق گشودم و روزى چند گوى معانى بديع را از ميدان بيان ربودم ، در فنون رياضى رياضات كشيدم و گلهاى بىخار از رياض دفاتر استادان چيدم ، از حكيمان قواعد عقلى و براهينى شنيدم . . . با گوشهنشينان صوفپوش و ديوانگان عالم هوش گاهى نشستم و در خلوت استفاده را بر روى دل بستم . . . گاهى از تعليم و تعلم فارغ نبودم و در تمام عمر جز طريق هنر نپيمودم هميشه مجالستم با ارباب حال و صاحبان كمال بود و خاطرم را از تضييع عمر گرامى ملال . . . » ( اعيان بازار مرغ ) . و يا آنچه از تاريخ ذو القرنين خاورى ذكر شده است : « . . . تفصيل آن چنان كه در تاريخ ذو القرنين نگاشته است : جناب معتمد الدوله را از راه مشغولى به كمالات روحانى توجهى به عالم جسمانى نبود . . . » ( وقايع سال 1228 ) . « براى زيارت قبر حضرت مقرب حضرت بارى خواجه عبد اللّه انصارى . . . » ( وقايع 991 ) . ب : ميرزا حسن خود نيز در ذكر بعضى از القاب و اسامى و ذكر بعضى از وقايع دست به سجعسازى و موازنهپردازى مىزند كه بايد گفت در جلد اول كمتر و در بخش رجال گفتار دوم بسيار زيادتر : نمونههائى از گفتار اول : « . . . استاد بشر و عقل حادى عشر . . . » ( وقايع 938 ) . « . . . با لشكرى رزمآزماى قلعهگشاى در شمار مور و نيروى شير با نشاط جوان و تدبير پير حركت خواهم نمود . . . » ( وقايع 1144 ) . « . . . سخطش جهانى را سوخت و مروتش طريقه انصاف را به جهانيان آموخت . . . شيعه اثنى عشرى در كمال ذلت و نهايت قلت بودند به ضرب شمشير وجودت تدبير مروج مذهب جعفرى و مشيد مبانى طريقه اثنى عشرى گرديد . . . » ( وقايع 930 ) . « . . . دشمن مغرور است و جمعيتش پرزور و در برابر ما نشسته و به دو جانب . . . پيوسته اگر فتورى در عزم و رزم ما شود راه نجات از همهجا بسته شود . ( وقايع 1148 ) . « . . . از جنگهاى كوچك و بزرگ شكست نيافت و روى را از دشمن برنتافت . . . حصار از عرابه و زنجير بستند و به گلوله تفنگ و توپ لشكر ايران را شكستند . . . » ( همانجا ) . « . . . اعلم علماى زمان و افضل حكماى دوران ، استاد بشر و عقل حادى عشر امير غياث الدين منصور . . . » ( وقايع 936 ) . در گفتار دوم فارسنامه مخصوصا همهجا القاب متناسب طبقات مختلف مردم نه تنها اغلب مسجع است كه گاهى به نوعى لفاظى بىمحتوا بدل مىشود و نثر را از سادگى و شفافيت بدور مىسازد و اين امر از معايب بخش دوم فارسنامه و نتيجه تعارف با همزمانان مؤلف است : « . . . از اجله علماى اين محله است : مولاى انام ، متبوع اهل اسلام ، ناصب مناصب علما و ناهج مناهج فضلا . . . » ( اعيان محله اسحق بيگ ) . « . . . قدوه فضلا و اخيار ، اسوه اهل علم و ابرار . . . » ( همانجا ) . « . . . جناب كمالات اكتساب ، اديب اريب ، جامع اساليب ادبيه ، ناهج مناهج عربيه فاضل ممتحن ميرزا ابو الحسن . . . » ( همانجا ) . « قدوه عظماى زمان ، اسوه ارباب ديوان ، ملاذ طوايف ، مظهر آثار عواطف ، ممهد قواعد